دوشنبه14اسفند91
سلام گل دختر مادر. دلم برات تنگ شده عزیزم. این روزا دلم می خواد زود ساعت کاری تموم شه و بیام دنبالت. خیلی دوستت دارم.
همانطور که تو پست های قبل گفتم مامان حاجی عمل کرده. خدا رو شکر عملش خوب بود و الان هم داره دوره نقاهتش رو میگذرونه. آخر هفته پیش آوردیمش خونه ما. نمیدونی چه بساطی درست کرده بودی. بنده خدا مامان حاجی یه وسیله ای داره که باید با اون نفس بکشه تا ریه اش آب نیاره. تا شروع می کرد میدویدی طرفش تا ازش بگیری. وقتی هم که ازت می گرفتم و میدادم بهش. به مامان حاجی اخم میکردی و میگفتی:بیو بیو خونه تون. منم با اینکه بهت اخم می کردم تو دلم هی می خندیدم. تا اخم من رو میدیدی می اومدی و می گفتی: مال منه. مامان آجی دوست ندالم. خلاصه خیلی شیطون بلا شدی. همش اذیت میکردی. دایی بهزاد هم شب ها می اومد به مامان حاجی کمک کنه. غروب که می شد می گفتی: دایی بهزاد نیومد. دایی بهزاد اومد. این دو سه روزی تا تونستی شیطنت کردی.
مامان حاجی هم جمعه شب رفت خونه دایی ایرج.این روزا خیلی روزای شلوغیه. خستگی کار و دغدغه های فکری و تو هم که همش دوست داری یه نفر فقط باهات بازی کنه.
عزیزم! عاشقتم. دوست دارم بهترین مادر دنیا برات باشم ولی چه کنم که بعضی وقت ها یه اتفاقاتی می افته که افسار همه چیز از دستم در میره. منو ببخش به خاطر اینکه بعضی وقت ها بار تنهایی هام به احساس قشنگت لطمه می زنه. زیباترینم! نمی دونم وقتی این ها رو می خونی و می فهمی چند سالته. اما بدون که مادرت دوستت داره و عاشقته و یه قطره اشکت رو با دنیا عوض نمیکنه و می مونم چون تو هستی...




دوشنبه14اسفند91
